محمد نعيم
مقدمهء مصحح 30
شرح مثنوى ( فارسى )
زاهد بودم ، ترانهگويم كردى * سرحلقهء بزم و بادهجويم كردى سجّادهنشين باوقارى بودم * بازيچهء كودكان كوىام كردى شاگردان و مريدان مولانا كه بىتوجّهى او را به خود ، و شوق اشتياقش به شمس را ديدند ، به همراه گروهى از مدرّسان علوم شرعى ظاهرى ، تاب نياوردند . آتش كينه و حسادت آنها ، عرصه را بر شمس تنگ كرد : در شناعت درآمدند همه * آن مريدانِ بىخبر چو رمه گفته باهم كه شيخِ ما زچهرو * پشت بر ما كند ز بهر چه او ما همه نامدار ز اصل و نسب * از صغر در صلاح و طالب رب « 1 » و چنان شد كه او چارهاى جز مهاجرت نديد . ازاينرو در روز پنجشنبه 21 شوّال سال 643 ه . ق قونيه را به مقصدى نامعلوم ترك گفت . كوچ شمس ، بر انزوا و جدايى مولانا از شاگردان ، دوستداران و همقطارانش افزود . ديرى نگذشت كه آنها نيز به عظمت شمس واقف و از كردهء خويش پشيمان و با مولانا همدل شدند : پيش شيخ آمدند لابهكنان * كه ببخشا مكن دگر هجران توبهء ما بكن ز لطف قبول * گرچه كرديم جرمها ز فضول « 2 » در اين بين « رسيد مژده ، به شام است شمس تبريزى . » پيامها و نامهها و درخواستهاى كتبى او آغازيدن گرفت ، امّا فايدهاى نداشت . ازاينرو ، فرزند خود سلطان ولد را به نمايندگى جهت ابلاغ عشق و ارادت نزد شمس فرستاد . سرانجام او موفق شد دل رميدهء شمس را به دست آورد و شمس به همراه سلطان ولد در ذوالحجّه سال 644 ه . ق به قونيه بازگشت . مولانا جامهء فقيهان را به كنار نهاد و جبّهاى ساده و گشاد بر تن و كلاهى
--> ( 1 ) . همان ، ص 43 . ( 2 ) . همان ، ص 47 .